تبليغاتX
غار و غارنشین






















غار و غارنشین

دارکوبی برای ساخت لانه بر شقیقه ام می کوبد!

 

winter is coming
the dark is shining
all the frozen pine trees
the angels bow down to knees
the red is mixed
the golden is gone
fading away, silver and green
the snow on my skin

all the past
all the childhood
the milk,the biscuits, the sockings
?!where's Santa
,he's stucked in the chimney
...probably

making the sign of cross for the thousand times
 ?will the salvation come down
 ?will it sweep away the doubt
the unknown feelings
pierced my metal shell down

the puddings, the presents, the paintings
i want for the second time
the pictures come true

when i look back
it's all gone

"?!"

merry christmas merry christmas merry christmas merry christmas merry christmas merry christmas merry christmas

 


نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 23:29 توسط غارنشین| |

 

-Last week-

There's nothing but the truth
That you cannot stay anymore
I don't want you to be hurt
even a graze

It's so hard for me
But please just understand
how tough is the situation
And you have to go, you have to leave
I have to stay, and be

?Hasn't anybody told you
That how much it's deep and dark
(not more than your eyes i suppose)
?Hasn't you heard anything about it

You are fragile,my weak point
where all my sentiment come true
where i can jump and fly
where the friction is delightful

Your voice still in my find
(Searchin' for your reflection in the glass)
It eats me up
I cannot stop the rain
?Shall it wash up the past
No memories left
Just cut off the links
It's better for you

But never forget that
Where ever i am
and where ever you are
                                                                                                                     No one can see
No radars can find
No GPS's
that i'm with you
(despite of the distance)


-This week-

I'm still with you

looking at the wall and seeing your face
searchin' for any black and yellow patch
tryin' to escape
but you're every where

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 16:16 توسط غارنشین| |

امروز طبق قرار هفته ی پیش اومد مدرسه...

نگاه نافذش...لبخند گرمش... دست های...بگذریم...(به بیان نمی آید...)

از بودن می گفت...از با هم بودنمان...

دوباره شده بود جاذبه از او و دافعه از من...

صورتم را زیر شالگردنم پوشانده و بغض کرده بودم...

همش می پرسید:"حالت خوبه!؟"

و من در خودم فرو می ریختم...

آنقدر از بودن گفت که اشک در چشمانم جمع شد و ...

هاج و واج مانده بود...

می خواست که تنهایی گریه نکنم... مرا نشاند و کنارم نشست...

با خودم چنین اندیشیدم که این تقدیر ماست...

پس خود را برای رویارویی با واقعیت آماده کردم...

گذشت...

برایش نگفتم از پروژه ی خطرناکم....ولی فهمید...(کم و بیش)

و مقدمه چینی کردم برای مرگم...

و سکوت کرد...

و رفتم...

و دیگر ندیدمش...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:33 توسط غارنشین| |

 

 

دلم براشون تنگ شده؛

"And the rain will kill us all"

 

 

بچّه ها اینا رو برین ببینین شاد بشین... ضدّتهوّع فراموش نشه.

http://goharenab.blogfa.com/post-154.aspx

  http://goharenab.blogfa.com

سارا از اون دافایی ان که تو دوس داری. مخصوص تو گذاشتم. :دی

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 21:12 توسط غارنشین| |

به نام خدا

 

تاریکی

 
    هميشه كسي در تاريكي هست كه ما را به وحشت مي اندازد
    هميشه كسي در تاريكي هست كه خودش هم از وحشت مي لرزد
    هميشه كسي در تاريكي هست كه گلوله هاي ما با صورتش برخورد مي كند
    هميشه كسي در تاريكي هست كه گلوله هايش را به سمت ما شلّيك مي كند
    شلّيك كننده وقتي شلّيك مي كند شادمان است
    شلّيك كننده وقتي شلّيك مي كند غمگين است

- حافظ موسوی -

 

"But I know just what it feels like
To have a voice in the back of my head
Like a face that I hold inside
A face that awakes when I close my eyes
A face watches every time I lie
A face that laughs every time I fall
(And watches everything)"

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:30 توسط غارنشین| |

به نام خدا

خستمه.هی می گم بعدا.این بعدا.اون بعدا.بعدا

بعدا ای (بعدنی) در کار نیست.حالم دیگه از هوای ای که می دم تو هم به هم می خوره.تا حالا شده احساس کنی بخوای خودتو بالا بیاری. همه چیزو. گذشته و آینده تو؛ از اینکه هی بعدا ها رو هم تلنبار می شن و هیچ کاری نمی کنی و هی می گی باشه حال،بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا ...بعدا...

نه،تهوّع هم کمکی نمی کنه.وقتی خودت جزئی ازش باشی؛جزئی از نقابا، جزئی از بعدا

موج sin ای هم لاقل t اش ثابته. به محیط ربطی نداره ... واسه منبع شه...لعنت! بعد وقتی می گم کار از فاکیدن هم گذشته مسخره کن.

 -آپ چند روز پیش-

 

"...وقتی که ناپلئون از لاپلاس پرسید که خداوند در کجای این طرح عالم ممکن است جای بگیرد، لاپلاس پاسخ داد:"من به چنین فرضی نیاز ندارم"."

"لاپلاس شاید آگاهانه جمله ی ژان باپتیست کوفینتال را تغییر داده باشد. او هنگام صدور حکم توقیف لاووازیه در سال ۱۷۹۴ میلادی گفته بود: " جمهوری به دانشمند نیاز ندارد". "

 

-آپ امروز...تأثیرات خوندن فیزیک پایه-

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:40 توسط غارنشین| |

" شب چنان تیره که شب پیدا نیست...

شب هم پیدا نیست...

....

عشق اما پیداست...

.

.

روز باید باشد...

روز باید باشد..."

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:46 توسط غارنشین| |

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر!

 این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟

 

پ.ن:آخه پروژه ام مونده...پروژه ی خطرناک و دوست داشتنی من!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:7 توسط غارنشین| |

“I like smoke & lighting/

heavy metal thunder/

racin’ with the wind/

and the feeling that I’m under “.

Steppenwolf – Born to be wild-1968

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:56 توسط غارنشین| |

 

دردي است غير مُردن كان را دوا نباشد                      پس من چگونه گويم اين درد را دوا كن!؟

 كاش بعضي چيزها به بيان مي آمدند تا حنجره را بار بسيار، كم می شد...

زورچپون(از خودم...):

نشسته بودیم...

حواسش به تکه کاغذی بود که با آن سرگرمش کرده بودم...

به آب می نگرم...

با خود زمزمه می کنم:" کودکی که عینهو فرش یه گوشه ی دریا رو گرفته..."

حباب های ته آب را تخم های قورباغه می بینم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:51 توسط غارنشین| |